سهشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۱۰
شنبه ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۰
درباره ی رقص و شرارت ما
وقتی کمرا می چرخید با شیش و هشتِ پاپ
چرخوندیم همه رو با ریتم هیپ هاپ
می چرخیدن و چشاشون پر اشک می شد
رپ درد و من آوردم پس شک نکن
آقای نجفی من یکی از هوادارانتان هستم و تا چند وقت پیش به این کارم افتخار می کردم تا این که برنامه ی شما در صدای امریکا(برنامه ی نوروزیت) را دیدم و واقعن متاثر شدم.این شما نبودید که می گفتید "رپ ما رپ تلویزیون تپش نیست"؟؟؟یادتان باشد محض اطلاع می گویم که رپ شما رپ رقص نیست که چند تا...در حین خواندن شما برقصند.
این ایمیل کوتاهی ست که مشابه اش را چند بار پس از اجرای برنامه در برنامه نوروزیت در عید پارسال دریافت کردم و سکوت کردم .اما گویا لازم بود و هست که مطلبی را با شما در میان بگذارم تا کمی مسئله روشن شود.
من می توانم حدس بزنم که محل نزاع بر سر چند مطلب اساسی است.اینکه رقص و رقصیدن فی نفسه کاری ست شنیع و ارزان و نمی توان آن را به عنوان هنر پذیرفت ویا اینکه تنها نوعی از رقص و یا انواعی از آن در ذهن ما مباح است و باید آنها را تفکیک کرد ودیگر اینکه در کل کسی چون من در مقامی ست که نه باید برقصد و نه برقصاند!
رقص چیست؟اگر موسیقی و توازن صوت را امری تعریف ناپذیر بدانیم طبیعتن رقص ، که نمود فیزیکی موسیقی ست را نیز باید در حوزه ی امور غیر قابل تعریف بشناسیم .اموری که باید آنها را همانگونه آفریده می شوند پذیرفت وچیستی آنها را در حدود پتانسیل کیفی آنها تاویل کرد.ماجرای موسیقی و رقص همچون مثال مرغ و تخم مرغ است .این دو هنر ماقبل تاریخی انسان و حیوان چنان دریکدیگر درهم آمیخته اند که واکاوی تقدم آنها بر یکدیگر غیر قابل شناسایی ست.پس لزومن می توان نتیجه گرفت هیچ نوعی از موسیقی وجود ندارد که همراه با رقص نباشد و هیچ رقصی بدون موسیقی (نه لزومن سازنوازی) نیز عملی نخواهد بود.غربی ها که پس از رنسانس رقص را به صورت آکادمیک دنبال کردند و به موازات تجربه کردن در موسیقی، در رقص نیز امکان های مختلف را آزمودند و حتی برای بارور کردن رقص های محلی خویش دست به شناسایی و بررسی سیستماتیک رقص های ملل مختلف زدند،توانستند آن را به عنوان امری بدیهی و قسمتی مهم از هنر معرفی کنند . با این حال در همین آمریکای جهانخوار!وقتی در دهه ی پنجاه الویس پریسلی، باسن می جنباند و با گیتارش حرکاتی موزون انجام می داد ،رگ گردن محافظه کاران و خانواده های اخلاق دوست و غیرتی متورم می شد و جامعه و فرزندان خویش را در خطر بی عفتی و بی بند و باری می دیدند. اما دیری نپایید تا با انفجار هیپی گری و سپس پانک ها و همه گیر شدن موسیقی راک و سپس رپ،رقص بیش از پیش -و نه در حد و اندازه ی سنن اشرافی و اتوکشیده-،خود را بر جوامع مدرن تحمیل کرد.با همین مقدمه ی کوتاه می توان حدس زد که چرا غربی ها رقص را می فهند و می شناسند.اما چرا فقط غربی ها؟مگر شرقی ها از چین و هند و ژاپن گرفته تا اعراب و آفریقایی ها رقص را نمی شناسند؟مگر اعراب و به پیروی از آنها ترکها با افتخار"رقص شکم" خویش را جهانی نکرده اند ؟مگر نه اینکه آفریقایی ها در بزرگترین فستیوال ها و نمایش ها در جهان می رقصند و غربی ها با شوق فراوان آنها را تحسین می کنند؟مگر نه اینکه موسیقی رپ بیشترین نشانه های هنری خویش را از رقص ها،آوا های بومی آفریقایی به ارث برده است؟رپ ،"روولوشین آفریکن پیپل" دقیقن انقلابی بود که با پشتوانه ی قوی موسیقییایی از بلوز، احساسات نژادپرستانه ی امریکاییان محافظه کار را را تحت تاثیر قرار دادومغلوب کرد و به قسمتی از فرهنگ هنری آمریکا و جهان تبدیل شد.پس از همینجا گربه را دم حجله قطعه قطعه کنیم که موسیقی رپ بدون رقص همچون "ماماندوز بدون کش" است.هیپ هاپ یک" خرده فرهنگ" با تاریخ و نشانه ها و شناسه های مشخص است و رقص یکی از قویترین ارکان آن است.
اما ما که با یک اروپایی یا آمریکایی حرف نمی زنیم. ما با مردمی طرف هستیم که تا چشمش را باز کرده است از رقص، ،"باباکرم" را فهمید و تا به خود آمد و مدرن ! شد، موسیقی را پای حوضی با هندوانه های شناور شنید و زمانی که فرصتی کوتاه به دست آورد تا کمی بوگی بوگی برقصد و بلوز ، جز ،راک اندرول و راک-پاپ های دهه ی شصتی را کاور و در کوچینی اجرا کند ،انقلاب شد.پیش از آن نیز قاطبه ی مردمِ سنت و دین زده ی ایران نظر خوشی نسبت به رقص و موسیقی نداشتند و با روی کار آمدن سیستم سیاسی جدید، از ریشه، فاتحه ی رقص و موسیقی (جز آنچه که به زعم متولیان، حرام نبود) خواند شد ولی رقص نابود شد و به خانه ها و جمع های شبه قاجاری پناه برد."حمومک مورچه داره"خوان های ایرانی همانقدر اسطوره شدند وآنکه نمی رقصید و نمی رقصاند و" ترانوحه" می خواند نیز اسطوره. رقصی که می توانست با کشف و رشد و شناسایی نوع محلی اش یقینن حرف های بسیاری برای جهان هنر داشته باشد ،چرا که ما خاک بر سرتر از اعراب و هندی ها و چینی ها نبودیم و آنقدر پتانسیل در رقص های محلی ما (حداقل)وجود داشت تا سری در میان سرها داشته باشیم.رقص هایی که به طبیعی ترین و زیباترین شکل ممکن تمامی احساسات و عواطف مردمی روستایی را با خود حمل می کرد.کافی ست کسی کسی جنبه های اروتیکی موسیقی گیلان یا آذربایجان را بررسی کند تا به گوشه ای از آزادی رقص ایرانی پی ببرد.این است آن دردی که تبدیل به حرکاتی "رعشانی" در زوایای ماهیچه های کسی چون" شاهرخ مشکین قلم" می شود و او را می رقصاند. می رقصد و می داند که چه دردی ست رقصیدن برای جماعتی که در دل به رقص می خندند و ادعای روشنفکری شان گوش فلک را کر کرده است .از بام فتادگانی که اعتراض را همچون ناله زدن و روشنفکر بودن را با استخوان قورت دادن اشتباه گرفته اند ودین شان از یقه شان بیرون زده است وسکولارند و کلاسیک گوش می کنند و شاملو قرقره می کنند و شاید کاپیتال را هم خوانده اند و سبیل چخماقی می گذارند تا بزرگتر به نظر برسند و کوچک اند،عجیب کوچک تا جایی که کودکی بی پروای من در برابرشان شلوارش را پایین می کشد و می ریند .از همان هایی حرف می زنم که برای کشته های 67 عزاداری می کنند و بعد می نویسند که موسیقی رپ سرشان را درد می آورد واز سویی دیگر پروفسوری همچون "حمید دباشی" با کوله باری از دانستگی، با رپ سر می جنباند و موسیقی مدرن را سر می کشد.چرا که از نسل ماست و می داند و می فهمد تاریخ و روند حرکت جامعه ای چون جامعه ی ایران را.
اما شاید مطلب این است که اصولن کسی چون من نباید کاری کند که دیگران برقصند و اگرهم قرار بر رقصیدن باشد باید طوری برقصند که فسیل ها را خوش بیاید.نه عزیزان اتفاقن ما می رقصیم و "شرگونه" می رقصیم . با فسق و جور .به طبیعی ترین شکل انسانی-حیوانی خویش.غمگینانه بر طبل می کوبیم و "دیونیسوس وار" به صورت جهان تف می اندازیم وشرارت ما نجابت ماست و تمامی سنن وآداب و عادات فسیلی گذشتگان را بر سرشان بالا می آوریم.ما می رقصیم ،اما به سبک خود می رقصیم و این است که هیچ گاه شبیه کسی نبودیم و نیستیم و قرار نیست کز کنیم و ماتم بگیریم.غم ما غمی خشمگین و عاصی است و کسانی که توان درک این سهمگینی را ندارند را به پرهیز از آن نصیحت می کنیم.این را می گویم تا با انتشار آلبوم"سال خون" شوکه نشوند کسانی که آدرس را اشتباه آمده اند.این آلبوم تمام آن غم،خشم و تلخندی ست که در سال گذشته از من ریخته شده است. این آلبوم بیرون نمی آید که آمده باشد.این آلبوم قرار است خیس کند!اتفاقن رپ ما رپی نیست که با آن حال کنی و برقصی .باید ضجه بزنی و برقصی.اما مارا چه کار با اخته های فکری. به ما چه دخلی دارد که مخاطب با چه حالی کارها را می گوشد یا می نوشد.مگر جز این است که ما بارها گفته ایم که ما زیاد نیستیم .هرآنکس که نمی داند مسئول نادانستگی خویش است و بر ما حرجی نیست که گوش های دیگران را تمیز کنیم.تنها کسانی که منتخب هستند می دانند که ما چه می گوییم و چه می خواهیم.اینگونه است که ما با دوستانمان بیشتر از آنکه حرف بزنیم ،حس می کنیم."شاعر تمام شده " مهدی موسوی نازنین را "فاطمه اختصاری" بی واسطه و بی توضیح می فهمد،همانگونه که زهر های ام در " وای کشتی مارو" را می خندد و درد می کشد.یک بار هم نمی پرسد که منظورت چیست. چون می داند و با این کارها تنها دانستگی خویش را دوره می کند.قرار بر این نیست که ما خود را برای گذشته تکرار کنیم و البته ناگزیریم برای تجربه کردن قیمتی را نیز پرداخت کنیم. اینگونه است که وقتی "سال خون" را گوش می کنم،نمی دانم بخندم یا گریه کنم.نمی دانم باید برقصم یا سرم را به دیوار بکوبم.
شاهین نجفی
ماشررریم
چرخوندیم همه رو با ریتم هیپ هاپ
می چرخیدن و چشاشون پر اشک می شد
رپ درد و من آوردم پس شک نکن
آقای نجفی من یکی از هوادارانتان هستم و تا چند وقت پیش به این کارم افتخار می کردم تا این که برنامه ی شما در صدای امریکا(برنامه ی نوروزیت) را دیدم و واقعن متاثر شدم.این شما نبودید که می گفتید "رپ ما رپ تلویزیون تپش نیست"؟؟؟یادتان باشد محض اطلاع می گویم که رپ شما رپ رقص نیست که چند تا...در حین خواندن شما برقصند.
این ایمیل کوتاهی ست که مشابه اش را چند بار پس از اجرای برنامه در برنامه نوروزیت در عید پارسال دریافت کردم و سکوت کردم .اما گویا لازم بود و هست که مطلبی را با شما در میان بگذارم تا کمی مسئله روشن شود.
من می توانم حدس بزنم که محل نزاع بر سر چند مطلب اساسی است.اینکه رقص و رقصیدن فی نفسه کاری ست شنیع و ارزان و نمی توان آن را به عنوان هنر پذیرفت ویا اینکه تنها نوعی از رقص و یا انواعی از آن در ذهن ما مباح است و باید آنها را تفکیک کرد ودیگر اینکه در کل کسی چون من در مقامی ست که نه باید برقصد و نه برقصاند!
رقص چیست؟اگر موسیقی و توازن صوت را امری تعریف ناپذیر بدانیم طبیعتن رقص ، که نمود فیزیکی موسیقی ست را نیز باید در حوزه ی امور غیر قابل تعریف بشناسیم .اموری که باید آنها را همانگونه آفریده می شوند پذیرفت وچیستی آنها را در حدود پتانسیل کیفی آنها تاویل کرد.ماجرای موسیقی و رقص همچون مثال مرغ و تخم مرغ است .این دو هنر ماقبل تاریخی انسان و حیوان چنان دریکدیگر درهم آمیخته اند که واکاوی تقدم آنها بر یکدیگر غیر قابل شناسایی ست.پس لزومن می توان نتیجه گرفت هیچ نوعی از موسیقی وجود ندارد که همراه با رقص نباشد و هیچ رقصی بدون موسیقی (نه لزومن سازنوازی) نیز عملی نخواهد بود.غربی ها که پس از رنسانس رقص را به صورت آکادمیک دنبال کردند و به موازات تجربه کردن در موسیقی، در رقص نیز امکان های مختلف را آزمودند و حتی برای بارور کردن رقص های محلی خویش دست به شناسایی و بررسی سیستماتیک رقص های ملل مختلف زدند،توانستند آن را به عنوان امری بدیهی و قسمتی مهم از هنر معرفی کنند . با این حال در همین آمریکای جهانخوار!وقتی در دهه ی پنجاه الویس پریسلی، باسن می جنباند و با گیتارش حرکاتی موزون انجام می داد ،رگ گردن محافظه کاران و خانواده های اخلاق دوست و غیرتی متورم می شد و جامعه و فرزندان خویش را در خطر بی عفتی و بی بند و باری می دیدند. اما دیری نپایید تا با انفجار هیپی گری و سپس پانک ها و همه گیر شدن موسیقی راک و سپس رپ،رقص بیش از پیش -و نه در حد و اندازه ی سنن اشرافی و اتوکشیده-،خود را بر جوامع مدرن تحمیل کرد.با همین مقدمه ی کوتاه می توان حدس زد که چرا غربی ها رقص را می فهند و می شناسند.اما چرا فقط غربی ها؟مگر شرقی ها از چین و هند و ژاپن گرفته تا اعراب و آفریقایی ها رقص را نمی شناسند؟مگر اعراب و به پیروی از آنها ترکها با افتخار"رقص شکم" خویش را جهانی نکرده اند ؟مگر نه اینکه آفریقایی ها در بزرگترین فستیوال ها و نمایش ها در جهان می رقصند و غربی ها با شوق فراوان آنها را تحسین می کنند؟مگر نه اینکه موسیقی رپ بیشترین نشانه های هنری خویش را از رقص ها،آوا های بومی آفریقایی به ارث برده است؟رپ ،"روولوشین آفریکن پیپل" دقیقن انقلابی بود که با پشتوانه ی قوی موسیقییایی از بلوز، احساسات نژادپرستانه ی امریکاییان محافظه کار را را تحت تاثیر قرار دادومغلوب کرد و به قسمتی از فرهنگ هنری آمریکا و جهان تبدیل شد.پس از همینجا گربه را دم حجله قطعه قطعه کنیم که موسیقی رپ بدون رقص همچون "ماماندوز بدون کش" است.هیپ هاپ یک" خرده فرهنگ" با تاریخ و نشانه ها و شناسه های مشخص است و رقص یکی از قویترین ارکان آن است.
اما ما که با یک اروپایی یا آمریکایی حرف نمی زنیم. ما با مردمی طرف هستیم که تا چشمش را باز کرده است از رقص، ،"باباکرم" را فهمید و تا به خود آمد و مدرن ! شد، موسیقی را پای حوضی با هندوانه های شناور شنید و زمانی که فرصتی کوتاه به دست آورد تا کمی بوگی بوگی برقصد و بلوز ، جز ،راک اندرول و راک-پاپ های دهه ی شصتی را کاور و در کوچینی اجرا کند ،انقلاب شد.پیش از آن نیز قاطبه ی مردمِ سنت و دین زده ی ایران نظر خوشی نسبت به رقص و موسیقی نداشتند و با روی کار آمدن سیستم سیاسی جدید، از ریشه، فاتحه ی رقص و موسیقی (جز آنچه که به زعم متولیان، حرام نبود) خواند شد ولی رقص نابود شد و به خانه ها و جمع های شبه قاجاری پناه برد."حمومک مورچه داره"خوان های ایرانی همانقدر اسطوره شدند وآنکه نمی رقصید و نمی رقصاند و" ترانوحه" می خواند نیز اسطوره. رقصی که می توانست با کشف و رشد و شناسایی نوع محلی اش یقینن حرف های بسیاری برای جهان هنر داشته باشد ،چرا که ما خاک بر سرتر از اعراب و هندی ها و چینی ها نبودیم و آنقدر پتانسیل در رقص های محلی ما (حداقل)وجود داشت تا سری در میان سرها داشته باشیم.رقص هایی که به طبیعی ترین و زیباترین شکل ممکن تمامی احساسات و عواطف مردمی روستایی را با خود حمل می کرد.کافی ست کسی کسی جنبه های اروتیکی موسیقی گیلان یا آذربایجان را بررسی کند تا به گوشه ای از آزادی رقص ایرانی پی ببرد.این است آن دردی که تبدیل به حرکاتی "رعشانی" در زوایای ماهیچه های کسی چون" شاهرخ مشکین قلم" می شود و او را می رقصاند. می رقصد و می داند که چه دردی ست رقصیدن برای جماعتی که در دل به رقص می خندند و ادعای روشنفکری شان گوش فلک را کر کرده است .از بام فتادگانی که اعتراض را همچون ناله زدن و روشنفکر بودن را با استخوان قورت دادن اشتباه گرفته اند ودین شان از یقه شان بیرون زده است وسکولارند و کلاسیک گوش می کنند و شاملو قرقره می کنند و شاید کاپیتال را هم خوانده اند و سبیل چخماقی می گذارند تا بزرگتر به نظر برسند و کوچک اند،عجیب کوچک تا جایی که کودکی بی پروای من در برابرشان شلوارش را پایین می کشد و می ریند .از همان هایی حرف می زنم که برای کشته های 67 عزاداری می کنند و بعد می نویسند که موسیقی رپ سرشان را درد می آورد واز سویی دیگر پروفسوری همچون "حمید دباشی" با کوله باری از دانستگی، با رپ سر می جنباند و موسیقی مدرن را سر می کشد.چرا که از نسل ماست و می داند و می فهمد تاریخ و روند حرکت جامعه ای چون جامعه ی ایران را.
اما شاید مطلب این است که اصولن کسی چون من نباید کاری کند که دیگران برقصند و اگرهم قرار بر رقصیدن باشد باید طوری برقصند که فسیل ها را خوش بیاید.نه عزیزان اتفاقن ما می رقصیم و "شرگونه" می رقصیم . با فسق و جور .به طبیعی ترین شکل انسانی-حیوانی خویش.غمگینانه بر طبل می کوبیم و "دیونیسوس وار" به صورت جهان تف می اندازیم وشرارت ما نجابت ماست و تمامی سنن وآداب و عادات فسیلی گذشتگان را بر سرشان بالا می آوریم.ما می رقصیم ،اما به سبک خود می رقصیم و این است که هیچ گاه شبیه کسی نبودیم و نیستیم و قرار نیست کز کنیم و ماتم بگیریم.غم ما غمی خشمگین و عاصی است و کسانی که توان درک این سهمگینی را ندارند را به پرهیز از آن نصیحت می کنیم.این را می گویم تا با انتشار آلبوم"سال خون" شوکه نشوند کسانی که آدرس را اشتباه آمده اند.این آلبوم تمام آن غم،خشم و تلخندی ست که در سال گذشته از من ریخته شده است. این آلبوم بیرون نمی آید که آمده باشد.این آلبوم قرار است خیس کند!اتفاقن رپ ما رپی نیست که با آن حال کنی و برقصی .باید ضجه بزنی و برقصی.اما مارا چه کار با اخته های فکری. به ما چه دخلی دارد که مخاطب با چه حالی کارها را می گوشد یا می نوشد.مگر جز این است که ما بارها گفته ایم که ما زیاد نیستیم .هرآنکس که نمی داند مسئول نادانستگی خویش است و بر ما حرجی نیست که گوش های دیگران را تمیز کنیم.تنها کسانی که منتخب هستند می دانند که ما چه می گوییم و چه می خواهیم.اینگونه است که ما با دوستانمان بیشتر از آنکه حرف بزنیم ،حس می کنیم."شاعر تمام شده " مهدی موسوی نازنین را "فاطمه اختصاری" بی واسطه و بی توضیح می فهمد،همانگونه که زهر های ام در " وای کشتی مارو" را می خندد و درد می کشد.یک بار هم نمی پرسد که منظورت چیست. چون می داند و با این کارها تنها دانستگی خویش را دوره می کند.قرار بر این نیست که ما خود را برای گذشته تکرار کنیم و البته ناگزیریم برای تجربه کردن قیمتی را نیز پرداخت کنیم. اینگونه است که وقتی "سال خون" را گوش می کنم،نمی دانم بخندم یا گریه کنم.نمی دانم باید برقصم یا سرم را به دیوار بکوبم.
شاهین نجفی
ماشررریم
چهارشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۱۰
هدیه مهدی موسوی برای روز تولد غمگینم
تا به امروز کسی اینچنین با کلام اش بر سرم آوار نشد.این یک تعارف نیست .شاعر کسی ست که از کم اهمیت ترین اشیای اطراف خویش برای بیان آنچه به قول او "دردهایی ست که خلاصه ی تاریخ است" نمی گذرد.حالا مهدی موسوی روز غمگین تولد مرا بهانه ای کرده است برای یکی از زیباترین آثارش و چه خوب از کم اهمیت ترین ماجرا یعنی به وجود آمدن کسی چون من سود جست و نمک بر زخمی پاشید که برای تسکین اش آنقدر باید در کتاب و فیلم و موسیقی غرق شد تا با نشئه ی آنها شاید آرامشی نصیب شود.در برابر کلام او چیزی نمی گویم و از دور در برابر ش سر تعظیم فرود می آورم که تنها هنر است که در برابر هنر تعظیم می کند.اولین تمی که احساسم به من فرمان داد را با سرعت اجرا کردم و موسیقی متن این شد که شد.
.برای خودش در پیامی خصوصی نوشتم که:قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
پشت پلاک نوزدهم هستی
از خانه های کوچک شهریور
نزدیک می شود شبح پاییز
گنجشک پر، کلاغ ولی پرپر
گیتار می زنی وسط هق هق
انگار در مراسم تدفین ات
از شمع های گریه کنان در باد
از جشن بی تولد غمگین ات
این شعر را برای تو می میرد
مردی که روزهای بدی دارد
از ابتدای قصه ی ما بد بود
این قصه انتهای بدی دارد
این روزهای خستگی و تردید
این روزها که مُردنمان عادی ست
دلخسته از بهشت و جهنم ها
تنها بهشت گمشده آزادی ست
تلخم ببخش مثل خودم تلخم
این قهوه خواب سوخته ای دارد
می خواندت به لهجه ی اشک و خون
گرچه لبان دوخته ای دارد
سی سال و سال و سال ورق خوردی
هر روز روز و صفحه ی آخر بود
گفتند شب تمام شده دیدی
بد رفته بود و نوبت بدتر بود
غم هایمان خلاصه ی تاریخ است
لبخند ها و شادی مان زوری
ای کاش شانه های غمت بودم
لعنت به مرز و فاصله و دوری
پر می زنند جوجه کلاغان ام
که می وزد به بغض مترسک باد
ای سالگرد مردن تدریجی
سی سالگیت بر تو مبارک باد
شاعر :مهدی موسوی
موسیقی متن: شاهین نجفی
لینک یوتیوب:http://www.youtube.com/watch?v=ioj06jDc5qI
دوشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۱۰
در آستانه ی سی سالگی
چرا کم می نویسم؟این پیش فرض همیشه در ذهن من بوده است که مردم بیشتر دوست دارند که بشنوند تا اینکه بخوانند.شاید هر چه بدبختی گریبانگیر ماست زیر سر همین نخواندن باشد.نخواندن ما مردم همه چیز دان .پائولو کوییلو تعبیر زیبایی درباره معتاد ها دارد. می گوید که یک معتاد به حدی از توهم در توانستن می رسد که دیگر نیازی به عمل کردن نمی بیند چون می داند که می تواند.شاید ما هم دچار همین توهم دانستن و توانستن باشیم و دیگر قدمی بیش و پیش برداشتن را ضروری نمی بینیم.بگذار بگذرد.
آنا.هر آنچه نوشتم را فراموش کن.هرآنچه که تجربه کردم را به چیزی نگیر.جهان غمگین تر از آنی ست که انتظارش را داری پس به آن بخند.و من خندیدم و باور کردی که شادم مثلن و نبودم.از چند سالگی بود که روزهایم را می نوشتم.وقتی بیگانگی کرختی را روی پوست بدن ات حس می کنی .آنقدر نزدیک، شبیه نفس زدن تو که گونه هایم را خیس می کرد و خیس ام آنا.ابلهانه ترین شاعرانه ها را زیر باران نشخوار کردم و چشم هایم را بستم و نفس ام را حبس کردم تا رویای نوعی دیگر از بودن را تجربه کنم و بیهوده بود.دوباره می گویی بیهوده بود .نه از احساسات شاعرانه ی خیس و آبکی خبری است و نه نعره های فیلسوفانه ی توهم زدگانی که می خواستند دنیا را در زیرزمین خانه ای اجاره ای تغییر بدهند.نه تو بودی و نه هیچکس دیگر.تنها طغای بود که در چشمان طبیعی اش زل می زدم و در خلوتم میگفتم:طغای تو چرا همیشه غمگینی؟مگر بزرگترین غم تو غم نان ات نیست ،آب و غذا و لانه ات مرتب است و مثلن صاحبی داری که تو را می فهمد،چرا که به دنیای تو نزدیک تر است تا به دنیای آدمیزاد.طغای دُمش را آرام تکان داد و یکی از سیگارهای مرا برداشت و روشن کرد.فندک را زیر سیگار گرفتم.تو و شما طبیعی نیستید یعنی از آنچه دگردیسی ناتور برای تان درهم پیچیده بود فراتر رفتید ،در واقع فرار کردید .عجب زوزه های بکری داشت این مرد.
آنا بلند شد و ضبط را خاموش کرد . دیگر صدای مرا گوش نمی دهی.باید از تو و صدایت فرار کنم .نگفتی ولی می دانستم. مجبور بودی و دلایلش را خودت می دانستی و من که علت العلل بودم.چه دنیای بکر و کوچکی داشتیم.من شبیه ترومن هر روز صبح بلند می شدم و ترا می بوسیدم و هر روز دوباره ی روزهای پیشین بود در یک نادانستگی معصومانه.که جهان را اندازه وسعت آغوش مان می پنداشتیم و هیچ بنی بشری از مجازی ترین دنیاها ما را فیلتر نمی کرد ،ما را هک نمی کردو دستان غیبی آدم هایی که نمی شناسیم پرده ی بودن مان را نمی درید . عجب دنیای کوچک و بکری بود آنا.کودکان بازیگوشی بودیم که شوخی و جدی بازی هایمان آنقدر جدی شد که نفس بازی را از یاد بردیم و دیگر حتی برد و باخت معیار ی برای پایان نبود.ما وجودمان در بازی معنادار شد و باورش کردیم.تو ولی نمی خواهی به عقب برگردی.می خواهی؟نه روی چمن های گذشته راه نمی روم و نمی خواهم فقط گاهی آنها را نشخوار می کنم تا طعم امروز را بهتر بفهمم.همین.
هیچ گاه از تولد هیچ فرزندی و از مرگ هیچ انسانی شاد نشدم.فاصله ی میان تولد و مرگ آنقدر باریک است که برای هر دو آنها می توانی در آنِ واحد اشک بریزی.پس تو چرا از مرگ دشمن ات شاد می شوی؟یا من خیلی از مرحله پرتم یا تو آنقدر از معنای انسان پرت شده ای که زندگی را با هر قیمتی می طلبی.برای همین از اعدام و سنگسار و قصاص بیزارم .هرآنچه که در آن نفرت باشد انسان را از آنچه هست بیمار تر می کند و تو با دست خودت ویروس های نفرت را به بدن ات تزریق می کنی.ما را به حال خود بگذار تا با نفرتمان خویشتن زخمی خویش را التیام بخشیم. چرا که معنی وجودمان در نفرت معنادار شده است و نفرت ها ی کوچک زندگی را آنچنان فربه کرده ایم که امروز ناگزیر از زیستی انگل گونه ایم.چسبیده به نفرت و درآغوشش .چرا که همچون دیواری ستبر ما را در پناه خویش می گیرد.تو هم نفرت می ورزی.گاهی برای فراموش کردن و گاهی برای به یاد آوردن.خداوند من پستان های کوچک خویش را به من هدیه داده بود . خداوند من مهبل سرخفام خویش را به من هدیه داده بود و سوراخی در تحتانی ترین زوایای پیکره ی باریک و ظریف اش.چطور نفرت نمی ورزی ؟گفت بنشین و مثل یک مرد....مثل یک مرد؟!!!...مثل هر چیزی که خودت فکر می کنی هستی ،برایم بگو که ...من حسرت این را داشتم که شب وقتی به خانه بر می گردم چیزی به نام پدر گوشم را بکشدو بگوید :تا این وقت شب کجا بودی.من زیاد "پدر پدر " می کنم.مهم نیست من با همین "پدر پدر" کردن های تو این را کشف کرده ام. این خودش ثابت می کند مهم ترین اختراع بشر چیزی نیست جز خدا. یعنی برساختن یک هیچ از هیچ. انسان هیچگاه دوباره چنین اختراعی نکرد.پدر هم برای من یک هیچ کوچک بود که از هیچی از تو برساختم اش.باورت می شود 24 ساله شده ام.19 شهریور بود.12 روز بعد ،جنگ شد.بعد ها تاریخ می نویسد که از نشانه های مبعوث شدن من شروع جنگ بود و با زاییده شدن من شکم یک زن دریده شد و خون از آن فواره زد روی صورت کودکی که تا 4 سالگی پستان مادرش را می مکید و شعر می گفت.توازن منفی نیروها یعنی در" حسرت فوت کردن شمع کیک تولد" بیست ساله شوی و کیک ات شمع نداشته باشد وبعدها ابلهانه ترین مراسم زندگی ات یادآوری روز ولادت ات باشد.پدر نداشتن مهم نبود اما بیست ساله بعد،حتی بیست شمع کوچک نداشته باشی...ولی کیک هم نداشتی...آن هم مهم نبود ولی شمع مهم بود .حالا چقدر خانه ام شمع دارد و نمی سوزانم شان.چقدر نمی سوزانم شان.دیگر به من تبریک نگو. مرا ابله فرض نکن.بگذاربهانه هایم آنقدر بزرگ و دست نیافتنی باشند که از دست نیافتن ها دچار رعشه هایی لذت بخش و شهوانی بشوم .اما من چه؟مرا که بدست آوردی؟آنچه که از دست رفته است(از دست می رود)،پس هیچگاه به دست نیامده است.محال است آزادی را از مردمی بگیری که آن را به دست آورده اند.آنها گمان می کردند که آزادند.خوابیدی آنا؟چرا هروقت من از آزادی حرف می زنم تو می خوابی؟بگذار بگذرد
اشتراک در:
پیامها (Atom)